تبليغاتX
مطالب جالب و خواندنی

مطالب جالب و خواندنی

                                                             طناب

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد

داشت.داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس

از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط

براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي

آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ

تاريك شد.

به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست

چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور

كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با

سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد

زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان

احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت

، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:

خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده

واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.

البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.

پس آن طناب دور كمرت را ببر

براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب

بچسبد و آن را رها نكند.

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور

كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!

و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها

 كرده باشيد؟

 هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.

هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.

هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:46  توسط حسن شایسته  | 

قبله در فضا

قبله در فضا کدام طرف است؟


دیروز در وبگردی های روزانه ام به یک مطلب خیلی باحال (البته از نظر خودم!) برخوردم که تصمیم

 گرفتم در این قسمت بنویسم، توجه بفرمائید:

قبله در فضا کدام طرف است؟

سازمان فضانوردی مالزی در تلاش است تا به سوال نیم قرن اخیر جهان اسلام در مورد تعیین جهت قبله

در فضا پاسخ گوید.

سفینه فضا پیمای روسی سال آینده دو فضانورد مالزیایی را به فضا خواهد برد، از چهار کاندیدای این سفر

در مالزی سه نفرشان مسلمان هستند که دو نفر از میان آن ها انتخاب خواهند شد.

به نوشته نیوساینتیست، این فضانوردان در هر نود دقیقه یک بار به دور زمین خواهند چرخید به این

ترتیب معلوم نیست که احکام نمازهای پنج گانه آن ها در فضا چه خواهد شد.

آلن گادلاس استاد الهیات دانشگاه جرجیا در آمریکا در این باره می گوید: "علمای اسلام به این

فضانوردان توصیه خواهند کرد که نماز خود را بر اساس زمان معمول در زمین بخوانند."

اما در این میان تکلیف قبله چه خواهد شد؟ وقتی آن ها در هر نود دقیقه یک بار به دور زمین بگردند

چطور می توانند به سمت قبله نماز بخوانند؟

گادلاس می گوید: "همین که آن ها به طرف زمین نماز بخوانند کفایت می کند."

حال که تکلیف اوقات نماز و قبله معلوم شد، باید دید این فضانوردان مسلمان چگونه باید وضو بگیرند؟


امکان استفاده از آب در خلاء نیست زیرا تابع قانون جاذبه نیست. علمای اسلام ممکن است استفاده از

یک حوله خیس را جایز بدانند.

حدود صد و پنجاه دانشمند، فضانورد و علمای مذهبی اخیرا در مالزی در همایشی با عنوان " اسلام و

زندگی در فضا" گردهم آمدند و در این باره به بحث و بررسی پرداختند.

به جا آوردن فرائض دینی در فضا در سالهای اخیر به موضوعی جالب توجه بدل شده است، اولین

فضانورد اسرائیلی ایلان رامون اگرچه فردی مذهبی نبود ولی مراسم روز شنبه یهودی را در فضا

به جا آورد.

والترسایپس مدیر بخش روانشناسی ناسا در مرکز فضایی جانسون می گوید که هنوز درخواست همراه

بردن یک شمعدان یهودی برای ماموریت های فضایی از سوی فضانوردان یهودی را دریافت نکرده است

ولی امکان اینکه بتوان لامپ الکتریکی را به جای شمع به کار برد وجود دارد.

از بیست و نه فضانوردی که با سفینه های آپولو به فضا رفته اند بیست و سه نفرشان پروتستان و شش

نفر بقیه کاتولیک بوده اند.

با این حال شمار فضانوردان یهودی و مسلمان هنوزقابل توجه نبوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:18  توسط حسن شایسته  | 

دکتر احمدی نژاد

ماجرای عروسی دختر یکی از سران نظام

 

مدت قابل توجهي،‌ همساية خانوادة‌ عروس بوديم و به همين دليل رابطه دوستي صميمي بين ما و خانواده

آنها برقرار شده بود. شايد به همين خاطر بود كه كارت دعوت عروسي دخترشان را براي ما هم فرستادند.

وقتي كارت را ديديم خيلي خوشحال شديم و در عيم حال برانگيخته. كارت دعوت خيلي ساده بود. شايد ساده

ترين كارت عروسي كه تا به حال ديده بودم.

زمان مراسم، 5شنبه،‌ دوازدهم مرداد قيد شده بود. چون هر 4 نفرمان دعوت داشتيم طوري برنامه‌ريزي

كرديم كه بتوانيم آن شب به‌موقع خودمان را به مراسم برسانيم.

تلفن زنگ زد. چند روز مانده بوده به مراسم؛ اما از طرف خانوادة عروس به ما گفتند، مراسم سه روز

عقب افتاده و به يكشنبه، 15 مرداد مؤكول شده است. اول كمي تعجب كردم، اما وقتي علتش را جويا شدم؛

گفتند «براي پدر عروس، سفر فوري پيش آمده و گفته است كه من نمي‌توانم در عروسي دخترم حضور

داشته باشم. اما خانوادة داماد لطف كردند و با تلاش فراوان توانستند مراسم را به روز يكشنبه موكول

نمايند».

يكشنبه شب مطابق آدرسي كه در كارت بود مسير را طي كرديم تا به سالن رسيديم. سالن برايم آشنا بود،

منشي يكي از دوستان صميمي من هم در همين سالن، عروسي دخترش را برگزار كرد.

امشب كه با كنجكاوي به سالن آمده بودم متوجه موضوعي شدم كه شايد آن شب متوجه نشده بودم و آن

سادگي غيرمعمول سالن بود. امري كه لااقل امشب انتظار آن را نداشتم.

روي هر ميز 4 رقم ميوة معمولي و تنها يكي رقم شيريني گل محمدي (دانماركي سابق) قرار داشت.

از آقايان در محوطه و از خانمها در سالن پذيرايي مي‌شد. وقتي ما به مراسم رسيديم؛ آقاي دكتر مانند بقيه

افراد روي يكي از ميزهاي پذيرايي در محوطه نشسته بود و با بقيه صحبت مي‌كرد.

چشمانم را چرخاندم تا ببينم؛ بزرگان و مسئولين و وزرا و ... كجاي محوطه نشسته اند. اما جز دو يا سه

نفر، چهرة هيچ ‌يك از ميهمانان برايم آشنا نبود. از اطرافيان كه پرسيدم، گفتند آقاي دكتر تنها اقوام و چند

خانواده از همسايه ها را دعوت كرده است. بعدا متوجه شدم از ميان آن چند چهره‌اي كه مشهور بودند و

در صفحة ‌تلويزيون آنها را ديده بودم، يكي از طرف خانواده داماد دعوت شده است و دو نفر ديگر هم پس

از مسئوليت جديد آقاي دكتر، همساية آنها شده و مانند ما به خاطر همسايه بودن دعوت شده‌اند.

نوبت شام كه رسيد؛ سرميزها براي هر نفر يك پرس غذا گذاشتند، با شيشه نوشابه و يك ظرف كوچك سالاد

كاهو، همين!...

مراسم تمام شد. نگاهم به دكتر دوخته شده بود که يك گوشه ايستاده بود و از تك‌تك افراد اعم از بچه و

بزرگ تشكر مي‌كرد. برخي هم كنار دكتر مي‌ايستادند، تا دوستانشان با دوربين عكاسي و فيلمبرداري و

موبايل و ... از آنها عكس يادگاري بگيرند.

در اين ميان يك اتفاق جالب آن بود كه آشپزهاي سالن هم با همان لباس آمدند تا با دكتر دست بدهند و

روبوسی کنند. از همان فاصله از چهرة آنها مي‌شد فهميد كه دكتر خيلي آنها را تحويل گرفته است. آخر

سرهم ايستادند و با دكتر عكس يادگاري گرفتند. ما هم رفتيم و از آقاي دكتر خداحافظي كرديم و ايشان هم از

آمدن ما تشكر ...

در راه بازگشت به منزل، با خانواده دربارة مراسم صحبت مي‌كرديم. همه،‌ شگفت زده بودند اما اين‌بار نه از

رنگ و لعابهاي غذا و دسر و ميوه و پذيرايي. از رنگ خدايي عروسي. عروسي دختر رئيس جمهور ايران.

عروسي دختر دكتر محمود احمدي نژاد.

(این مراسم همین چند وقت پیش و در همون روزهایی که
 پدر جناب آقای دکتر احمدی نژاد فوت کرده بودند برگزار شد)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:41  توسط حسن شایسته  | 

کوکا کولا و پپسی

              توضیحاتی در مورد شرکت کوکاکولا و پپسی

 

با عرض سلام و ادب خدمت شما عزیزان

امیدوارم حال همگی خوب باشه .

حتماً همگی شما تا کنون نوشابه های گاز دار با آرمها و مارکهای گوناگون را دیده و خورده اید، نوشابه

 ایی مانند: کوکاکولا، پپسی کولا، فانتا، میراندا، سون آپ و...

در ۸ مه ۱۸۸۶ میلادی عصاره کولا به صورت کاملا اتفاقی توسط داروسازی اهل آتلانتای آمریکا کشف

 شد.جان استیث، هنگامی که در آزمایشگاه در حال آزمایش کردن داروها و مواد مختلف بود توانست

عصاره ای را کشف نماید که طعم فوق العاده ای را در دهان ایجاد می کرد و این شد که نوشابه های کولا

 پا به عرصه وجود گذاشت و فرمول عصاره بدست آمده توسط او تاکنون به صورت سری حفظ شده

 بطوریکه هنوز کسی از محتویات و جزئیات آن با خبر نیست.

از آن زمان تاکنون با تولید روز افزون و صنعتی، این نوشابه های جدید، سرزمین مادری خود را پشت

سر گذاشته و شرکتهای سازنده، به لطف اشتهای سیری ناپذیر و لذت جوی ما انسانها !! و قوانین

سازمان تجارت جهانی و اقتصاد بازار آزاد، به غولهای بزرگ تجاری تبدیل شده و توانسته اند تمام

مرزهای کشورهای دنیا را، از هتلها و قمارخانه های مجلل لاس وگاس! تا کلبه خرابه های دارفور

سودان و پکتیای افغانستان درنوردیده و در به کوچه پس کوچه های شهرهای جهان و ایران ما هم راه

 پیدا کنند.اما ای کاش قضیه به همین سادگی بود و در هینجا به پایان می رسید.

از آنجا که صهیونیستها بزرگترین سهامداران شرکتهای نوشابه سازی در جهان می باشند، به جز اینکه

از این طریق سالیانه صدها و بلکه هزاران میلیارد دلار پول به جیب می زنند، برنامه ها و سناریوهای

 استعماری خود را هم، همراه با این محصول خوش طعم بدون هیچ هزینه اضافی صادر می کنند!!

آیا تا به حال به آرم شرکت کوکاکولا توجه کرده اید؟

در نگاه اول شاید هیچ مشکل خاصی را مشاهده نکنید، ولی کمی با دقت به آن نگاهی بیندازید.

احتمالاً گرافیستها با توجه به حرفه خود [که بازی با نقشها و طرحها برای رساندن منظوری خاص است]

 زودتر متوجه قضیه می شوند.

اگر به آرم انگلیسی شرکت کوکاکولا به صورت پشت و رو، یا در آینه نگاهی بیندازید قادر خواهید بود

نوشته ای عربی را بخوانید : لا محمد – لا مکه

درست حدس زدید. دشمن صهیونیستی دقیقاً به هدف زده است!

از یک سو با عبارت لا محمد (محمّد هرگز) کلیّت دین مبین اسلام و پیامبر خاتم حضرت محمد مصطفی

(صلوات الله علیه)را زیر سوال برده و از سوی دیگر با جمله لا مکه (مکّه هرگز) خانه خدا و قبله واحد

تمام مسلمانان جهان را به سخره گرفته است.

جالب اینکه کارخانه های تولید این نوشابه ها در تمام کشورهای اسلامی و حتی ایران!!!! با همین نام و

تحت همین امتیاز در حال تولید محصولی صد در صد آمریکایی – صهیونیستی هستند و پول من و شمای

مسلمان به جیب کسانی می رود که دشمنی دیرینه خود با دین و مذهب ما را کتمان نکرده و نمی کنند و بعد

 هم به ریش من و شما می خندند...

و اما نوشابه پپسی :

می دانید PEPSI مخفف چیست؟

Pay Each Penny Save Israel

یعنی: هر پنی[کوچکترین واحد پول در آمریکا و انگلیس] را بپردازید تا برای اسرائیل ذخیره شود!!!

بله هر ریال از پول من و شما برای اسرائیل ذخیره می شود.

نمی دانم بخندم یا گریه کنم، فقط بیایید کمی بیشتر فکر کنیم و ببینیم چگونه باید عمل نماییم.

آیا از این به بعد باید با شعار مرگ بر آمریکا، کوکاکولا و پپسی کولا بنوشیم؟!؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 11:1  توسط حسن شایسته  | 

مادر

     مادر                                             

دكتر ها به من گفتند كه هيچ گاه راه نمي روم، اما مادرم گفت كه من راه مي روم و من

حرف مادرم را باور كردم.

بگذاريد داستان دختر كوچكي را برايتان بگويم كه در يك كلبه محقر دور از شهر در يك خانواده

فقير به دنيا آمده بود. زايمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعيف و

شكننده اي بود. همه شك داشتند كه زنده بماند.

وقتي 4 ساله شد بيماري ذات الريه و مخملك را با هم گرفت، تركيب خطرناكي كه پاي چپ

او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود چون مادري داشت كه او را تشويق و

دلگرم مي كرد. مادرش به او گفت: «علي رغم مشكلي كه در پايت داري با زندگي ات هر

 كاري كه بخواهي مي تواني بكني، تنها چيزي كه احتياج داري ايمان، مداومت در كار، جرات

و يك روح سرسخت و مقاوم است

بدين ترتيب در 9 سالگي دختر كوچولو بست هاي آهني پايش را كنار گذالشت و بر خلاف آنچه

دكتر ها مي گفتند كه هيچ گاه به طور طبيعي راه نمي رود، راه رفت و 4 سال طول كشيد تا

قدم هاي منظم و بلندي را برداشت و اين يك معجزه بود. او يك آرزوي باور نكردني داشت،

آرزو داشت بزرگ ترين دونده زن جهان شود اما با پاهايي مثل پاهاي او اين آرزو چه معنايي

مي توانست داشته باشد؟

در 13 سالگي در يك مسابقه دو شركت كرد و در تمام مسابقات، آخرين نفر بود. همه به

اصرار به او مي گفتند كه اين كار را كنار بگذارد، اما روز فرا رسيد كه او قهرمان مسابقه شد.

از آن زمان به بعد ويلما در هر مسابقه اي شركت كرد و برنده شد.

در سال 1960 او به بازي هاي المپيك راه يافت، و آنجا در برابر اولين دونده زن دنيا يك دختر

آلماني قرار گرفت و تا بحال كسي نتوانسته بود او را شكست دهد. اما ويلما پيروز شد و در

دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادي 400 متر، 3 مدال المپيك گرفت.

آن روز او اولين زني بود كه توانست در يك دوره المپيك 3 مدال طلا كسب كند، در حالي كه

گفته بودند او هيچ وقت نمي تواند دوباره راه برود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:29  توسط حسن شایسته  | 

محبت

                                      محبت

سن اش زياد نبود . صورتش كك و مكي بود و قدش در حدود دو متر . موهاي زردي داشت

كه هميشه باعث مورد تمسخر قرار گرفتن ديگران مي شد .

مادرش براي نگه داري و تامين مخارجش معمولا شب ها را كار مي كرد . گاها مي شنيد كه

 به او حرامزاده مي گفتند ولي او معني اين جمله را نمي دانست . مي دانست كه مادرش

 عطر ندارد ولي هميشه بوي عطر مي دهد ! يك بار كه از مادرش پرسيده بود حرامزاده

 يعني چي ؟ مادرش گريه كرده بود و او مي دانست كه نبايد به كسي اين جمله را بگويد ،

 چون مادرها با شنيدن اين جمله گريه مي كنند و او دوست نداشت كه هيچ مادري گريه كند .

 او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برايش نان و كره درست مي كرد و شكر رويش

مي پاچيد و او مي خورد . او عاشق لقمه هايي بود كه مادر در دهانش مي گذاشت .

عصر ها مادر برايش كتاب كودكان مي خواند و او خود را جاي سوپر من و بت من

 مي پنداشت و مي دانست كه روزي سوپر من مي شود . زمستان رسيده بود . مي دانست

مادرش شب ها از سرما در بيرون خانه مي لرزد . دوست داشت كاري بكند ولي نمي دانست

چه كاري . معني فكر كردن را نمي دانست و گر نه حتما براي مادرش كاري مي كرد . يك

شب كه مادرش نبود ، پليس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زير يك پل ،

جسدي بود كه او بايد شناسايي مي كرد . وقتي ملحفه را از روي جسد كنار زدند ، مادرش

را عريان ديد كه سياه شده بود . پليس از او پرسيد كه جنازه را مي شناسد و او فقط گفته

بود : مادر . كنار جسد چوبي ديده مي شد كه مادر را با او زده بودند  .

شنيد كه پليس ها مي گويند : اين هم يك مورد ديگه . احتمالا يارو پول نداشته و درگير شدند

و ... او نمي دانست درگير يعني چي

  پليس او را با ماشين به جايي برد كه همه بچه بودند . ديگر خبري از نان و شكر نبود و او

خيلي دوست داشت بداند نوانخانه يعني چي ؟ چهره عريان مادر هميشه جلوي نظرش بود .

دوست داشت لباسي گرم براي مادرش تهيه كند . در زمستان سال بعد ، يك روز كه پرستاري

براي سركشي به اتاقش آمده بود او را آويزان از طنابي ديد بود كه كيسه هايي را هم در

دست داشته بود . پرستارها گفتند : يك خودكشي موفق ديگر !

وقتي او را پايين آوردند و در كيسه هايي كه در دستانش بود باز كردند ، هزاران لباس را ديدند

 كه او براي مادرش جمع كرده بود و هيچ پرستاري تا به امروز نفهميد كه او خود را كشته بود

تا براي مادرش كيسه لباسهاي گرم ببرد تا مبادا مادر

عريانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاري براي مادرش بكند  .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:24  توسط حسن شایسته  | 

زیباترین قلب

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد .

جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند

 كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد

و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب

او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن

 شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه

درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم

كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛

قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض

 نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام

و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده

قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛

چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين

شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پر

كنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از

قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت

و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

              

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:54  توسط حسن شایسته  | 

نجات

نجات

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي

 كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش

 را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به

      بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود

يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت

 پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با

ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست

دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست .

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:44  توسط حسن شایسته  | 

امید

امید

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از

آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي

تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران

خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون

را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي

بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو

بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست

هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به

چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن

طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور

مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن

اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان

مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان

بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند .

پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد

که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال

بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج

بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي

چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او

توصيف مي کرد آمده است؟پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي

که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته

است که تو را به زندگي اميدوار کند.

موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و

سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما

بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:37  توسط حسن شایسته  | 

مرد گدا

مرد گدا

مردی هر روز در بازار گدايی می‌کرد و مردم هم حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او

نشان می‌دادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان

 می‌دادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در

گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوری

 هم پول بيشتری گيرت می‌آيد و هم ديگر دستت نمی‌اندازند.

مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند

 که من از آنها احمق‌ترم. شما نمی‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.

نتیجه : اگر کاری که می‌کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط حسن شایسته  | 

فرصت

 فرصت

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک

 آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي

 که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود،

 پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد.

باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد،

خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر

باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و

لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد،

در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم

نداشت!..زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل.

اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين

موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 12:3  توسط حسن شایسته  | 

اگر خدا هست

 اگر خدا هست

 
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
 
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست
 
به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضيو درد و رنج وجود داشته باشد؟
 
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان
 
ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من
 
آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
 
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل
 
آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه
 
 نميكنند . مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .
 
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد  .

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:31  توسط حسن شایسته  | 

درون توست اگر خلوتي و انجمني است

يک افسانه هندي

 

درون توست اگر خلوتي و انجمني است          برون زخويش کجا مي روي جهان خالي است

در افسانه هاي کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور آدميان همه خلق و خو سرشتي

خدا گونه داشتند ولي از امکانات و تواناييهاي خود خوب استفاده نکردند و کار به جايي رسيد که

 برهما خداي خدايان تصميم گرفت قدرت خدايي را از آنان باز گيرد و آن را در جايي پنهان کند که

دست آنها از آن کوتاه باشد. بدين منظور او در جستجوي مکاني برآمد که مخفي گاه مطمئن و دور

 از دسترس آدميان باشد.

زماني که برهما با ديگر خدايان مشورت نمود آنها چنين پيشنهاد کردند: بهتر است قدرت بيکران

انسانها را در اعماق خاک پنهان کنيم، برهما گفت: آنجا جاي مناسبي نيست زيرا آنها ژرفاي

خاك را خواهند آويد و دوباره به آن دست پيدا خواهند کرد. پس خدايان گفتند: بهتر است نيروي

 يزداني آدميان را به اعماق اقيانوسها منتقل کنيم تا از دسترس آنها دور باشد. اين بار هم برهما

گفت : آنجا نيز مناسب نيست زيرا دير يا زود انسان به عمق درياها و اقيانوسها رخنه خواهد کرد و

 گمشده ي خود را خواهد يافت و آن را به روي آب خواهد آورد.

آنگاه خدايان کوچك با يكديگر انجمن کردند و گفتند: ما نمي دانيم اين نيروي عظيم را کجا بايد

 پنهان کنيم، به نظر مي رسد در آب و خاك جايي پيدا نمي شود که آدمي نتواند به آن دست يابد.

 در اين هنگام برهما گفت: کاري که با نيروي يزداني آدمي مي کنيم اينست که ما نيروي آدميان را

 در اعماق و جود خود او پنهان مي کنيم. آنجا بهترين محل براي پنهان کردن اين گنج گرانبهاست

 و يگانه جايي است که آدمي هرگز به فكر جستجو و يافتن آن بر نخواهد آمد.

از آن به بعد آدمي سراسر جهان را پيموده است،همه جا را جستجو کرده است، بلنديها را درنورديده

 است، به اعماق درياها فرو رفته است، به دورترين نقاط خاك نفوذ کرده است تا چيزي بدست آورد

که در ژرفاي وجود خود او پنهان شده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:39  توسط حسن شایسته  | 

چشم مادر

کلید بهشت زیر پای مادران است :

 

چشم مادر

 

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز

اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست

 اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط

 يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد

 و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ،

 واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم

 خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور

 نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم

كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم :چطور جرات كردي

بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :

اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها

گفتن كه اون مرده اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو

ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از

 جام بلند شم كه بيام تورو ببينموقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو

شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت

 رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي

با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به توبراي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با

 اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:57  توسط حسن شایسته  |